
روزهای سرد... مملو از هیچ... لبریز از خوش خیالی...
تنهایی نشستم فکر می کنم به بقیه، دوستام، کنکور خواهرم، خودم، خودم و خودم...
یه دردی هست که آروم آروم رخنه کرده تو وجودم و داره رشد میکنه... یه چیزی که نفس تنگی میاره، رو سینه ام سنگینی میکنه و همین جوری حضور خودش رو میخواد به روم بیاره. شاید وقتی به شونه ی خالیم، دستای خالیم، بغل ِ پر از هوام نگاه میکنم، دلم میگیره.
دوستایی دارم که بهشون افتخار میکنم! به داشتنشون... توی سختی های زندگی کنارم بودن و درکم کردن!!! ولی بعضی موفع ها میشه که ورق بر میگرده... درک نمیشی.. دیگه خودتی و خودت... یعنی ایجاب میشه که به تنهایی رو بیاری! آخه دیگه وقتی حرف میزنی دیگه مثل قدیما نیست. دیگه از خالی شدن غم و غصه خبری نیست. حرف بزنی، از احساست بگی مسخره میشی! کاغذ هام رو خیلی دوست دارم. دوستای خوبین. شاید بهم راهنمایی نکن، ولی لا اقل خوب گوش میدن... شاید ساکت باشن، ولی زخم زبون نمیزنن.
چشمامو میبندم... توی خاطراتم غوطه ور میشم و همون حس نوستالژی ِ همیشگی...
دوستون دارم با همه ی دلگیری هایی که هست..
ممنون که هستید!!!

یه چند وقتی میشه که تأثیر پذیریم از اطرافیانم زیاد شده. نمی دونم این خوبه یا نه، ولی نمی تونم بی تفاوت باشم و همین جوری از کنار ناراحتیشون بگذرم. از طرف دیگه باعث شده کلی افسرده شم! یعنی وقتی میبینم دوستم داره از فراق عزیزش می سوزه، همین جوری اشک از چشام سرازیر میشه. بی اختیار عصبی میشم، سر درد میگیرم. وقتی میبینم کاری از دستم بر نمیاد، همه چیز بدتر میشه...
دوباره قلم در دست می گیرم. در این جهان شلوغ در گوشه ای نشسته ام وخاطرات خود را مرور می کنم. این حس نوستالژی حس غریبی است. این دوست داشتن گذشته، این فارغ شدن از اکنون...
تنها نشستن و فرسایش مداد روی کاغذ را دوست دارم. گویی از خودم یادگار به جا می گذارم. نوشتن و درد دل کردن با صفحات سفید کاغذ دل انگیز است. می شنود و چه خوب می شنود! و می توانی مدام حرف بزنی. انگار این شنیدن را دوست دارد. دوست دارد که مرهمی باشد بر ناراحتی ها و دلتنگی ها. مدتی بود که نمی نوشتم. وقت نوشتن را به کارهای دیگر داده بودم. ولی چه چیزی از این مهمتر. نگاشتن ناراحتی ها، خوشی ها و در کل لحظه لحظه های زندگی. بعد از چند صباحی که که دوباره مرور می شود، ورق زدن برگ برگ صفحات زندگی است و تجربه ای میشود! می نویسم! دوباره می نویسم...
هنوز هستم و باید کاغذهای زیادی را از دل نوشته هایم پر کنم...
پ.ن: دیشب روی کاغذ بود، گفتم بیارمش اینجا شاید بهتر باشه. ولی معمولاً نوشتن روی کاغذ جذاب تره، اونو ترجیح میدم
خیلی چیزا رو دور و ورمون از تکنولوژی میبینیم. اینا رو اختراع کردیم تا راحت تر زندگی کنیم، راحت تر با همدیگه ارتباط داشته باشیم. ولی واقعاً همینطوره؟ موبایل، لپ تاپ، mp3 player، تلفن، تلویزیون ... همه ی اینا اومدن که زندگی رو راحت کنن و ما رو به هم نزدیکتر! ولی چیزی که ما الآن میبینیم همینه؟
بعید میدونم!!!
از یه چیزای دنیای امروز خوشم نمیاد! از اینکه تعریف روابط، دوستی ها، با هم بودن ها، تفریح ها و یه سری چیزای دیگه عوض شده.
عاشق اون خونه های قدیمی با پشتی و سماور و دور هم بودنها هستم. عاشق اون نمی که بعد از آب دادن حیاط به مشام میرسید. اون از ته دل خندیدن ها و با هم رو راست بودن ها و پشت هم بودنها!
این روزا دیگه روزمرگی بد جوری داره آدما رو از خیلی چیزا دور نگه میداره. باید حتماً برای کارات برنامه بریزی تا اگه شد اون وسط یه وقت خالی برای کاری که میخوای، تفریحی که دوست داری پبدا کنی. تازه اگه شد! بچه برای اینکه با پدرش باشه وقت نداره، یعنی بهتره بگم جناب آقای پدر فرصت بودن با خانواده رو ندارن...
از این روزگار دلم گرفته. ولی وقتی با همین فرم بزرگ شدیم، تغییر دادنش یه جورایی سخته. مثل ترک کردن یه معتاد! همراه با درد زیادیه

از زندگی حالم به هم میخوره. همه چیش بازیه. نمیدونم کجاش جالبه براش؟ چرا اینجوری راحت با جون آدما بازی میکنه و بعدش وامیسته عذاب کشیدن اطرافیان و نگاه میکنه و لذت میبره!!! اصلاْ جالب نیست!!!
نمیخوای بیخیال جوونا بشی؟!!! همین جوری چنگ انداختی و یکی یکی پرپرشون میکنی![]()
برای یکی که حالش اصلاْ خوب نیست و الآن رو تخت بیمارستانه دعا کنین... فقط ۱۷ سالشه![]()

اصل تغییر تنها چیزی است که در انسانها همواره ثابت است
ساعت ۹ شبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶! از بیرون صدای الله اکبر میاد... اصلاً انتظار نداشتم هنوزم مثل سابق مردم با همدیگه شروع کنن به الله اکبر گفتن!!! خیلی برام جالبه، خیلی
زیبا سلام
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم تا رودِ آفتاب بشوید دلتنگی دل
زیبا کنار حوصله ام بنشین. بنشین مرا به شط غزل بنشان. بنشان مرا به منزله عشق، بنشان مرا به منزله باران، بنشان مرا به منزله رویش. من سبز می شوم
زیبا سلام
زیبا تمام حرف دلم این است: من عشق را به نام تو آغاز کردم. در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا
آری! هوای دلم مه آلود است. بغض چنگ انداخته به گلویم و رهایش نمی کند. چند روزی است تمام فکرم معطوف به رفتن عزیزی است که برایم ارزش فراوانی دارد. به همین راحتی او را از دست می دهم. فقط چند روز فرصت دارم، فقط...
کاری از دستم بر نمی آید. نشسته ام و گذران زمان را نظاره گرم. زمانی که حالا دویدن را تمرین می کند. با چشمانی اشکبار فقط خاطره ها را ورق می زنم. تاب این جدایی را ندارم. تاب این تنهایی به دوش کشیدن ِ خروارها خاطره را ندارم. هر جا که می روم، رد پایی از او را می بینم. رد پایی که نه تنها کمرنگ نیست، بلکه لحظه لحظه ها را به یادم می آورد.
کار این روزهایم لعنت گفتن به این زمانه شده. دوستم را سرزنش نمی کنم. می رود تا زندگی بهتری داشته باشد، تصمیم گرفته! ولی من با این دل ِ تنگ، این همه تنهایی، این با هم نبودن ها چه کنم؟
هر چند دوستان دیگری هستند، اما هر میوه ای طعم خود را دارد. و این دوست شاید از بقیه برایم شیرین تر بود. جدا از تلخی ها و ترشی های گاه گاهش.
همین... ! من ماندم و این دل پاره پاره که از تنگی به سطوح آمده...

این داستان برای شرکت در جشنواره داستان کوتاه خودکار سبز نوشته شده. برای خوندن بقیه داستان ها و شرکت در راًی گیری روی لینک زیر کلیک کنین:ـ
Jashnvareye dastane kutahe Khodkare Sabz
----------------------------------------------
تازه از دفتر نشریه بیرون اومده بود. بارون به شدت می بارید و هوا تاریک بود. سوار ماشین شد. یه مقدار که جلوتر رفت، یه دختر زیبا رو کنار خیابون دید که زیر بارون خیس خیس شده بود و داشت می لرزید. علتش رو نمی دونست ولی جلوی پای دختر ترمز زد. شاید یه حس مردونه، شاید هم چیزای دیگه... دخترک سوار شد و گفت: جا داری؟! مرد که هنوز گیج بود گفت: پولی ندارم... دخترک گفت من پول نمی خوام. اون چیزی رو که من میخوام تو داری. همون برام کافیه. ساعتی بعد جلوی شومینه روی یه مبل لم داده بودن. مرد فقط وقتی شعله های آتش با باد تکانی می خوردند صورت و موهای طلایی دختر را می دید. سکوت عجیبی در فضا بود. دخترک گفت قبل از هر چیزی باید برام یه قصه تعریف کنی. من قصه خیلی دوست دارم. فقط این چیزی که تعریف می کنی نباید تکراری باشه. باید جدید جدید باشه. مرد با اینکه می تونست از اون همه داستان هایی که بلد بود یکی رو بگه، نا خود آگاه شروع به ساختن یه داستان جدید کرد. بالاخره قلم زیباش و ذهن سیالش توی نشریه زبانزد بود، و قصه را تعریف کرد و بعد ....
چند ماه بعد، وقتی صبح زود که به نشریه رفت، از پشت شیشه ی اتاق مدیر مسئول همان دخترک را دید.
- چطور شد که شما این کتاب را نوشتید. کار سختی است. چیزی که همه ی ما را به شگفتی وا داشته اینه که هیچ کدوم از این 200 داستان ذره ای شبیه به هم نیستند.
- من بابت این داستانها بهای زیادی داده ام. مهم اینه که بالاخره این کار تمام شد و تونستم جایزه رو از آن خودم بکنم.
وقتی از دفتر مجله بیرون اومد و از کنار مرد رد شد، مرد مبهوط چهره معصوم و زیبایی بود که از کنارش عبور می کرد