تبليغاتX
.. ریشه در باد ..

در ژرفای غم

به شانه هایم زدی که غمهایم را تکانده باشی،

به چه دل خوش کردی، تکاندن برف از شانه های آدم برفی...؟!

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت توسط محمد |

مهربانی

چو باران باش و نپرس پیاله ی خالی از آن کیست

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط محمد |

نمایشگاه مطبوعات

بالاخره نمایشگاه مطبوعات از راه رسید. سه شنبه ی هفته پیش شروع شد و تا سه شنبه ی همین هفته ادامه داره. امسال مثل سالهای پیش با نمایشگاه کتاب برگزار نشد و کفر مطبوعاتی ها در اومد. چون اونا یه قسمت زیادی از مراجعه کننده ها رو از دست دادن.خیلی ها که به هوای بازدید از نمایشگاه کتاب میومدن، یه سری هم به مجلات و روزنامه ها مینداختن.
بعد از اون همه بحث و جدل نمایشگاه مطبوعات در خیابان حجاب دایر شده. اگه وقت خالی دارین حتما یه سر بزنین. من که پنجشنبه و جمعه رفتم. خیلی با حال بود.
از همه با حال تر که میدونین کجا بود! غرفه ی  چلچراغ!!!  مثل هر سال بد قولی کردن مسئولین و غرفه ای که قرار بود بهشون بدن و گنده باشه، تبدیل شد به یه غرفه ی کوچیک. ولی مگه دست اوناست که بتونن هر کاری بکنن؟!

همون غرفه ی کوچیک انقدر گرم و صمیمی بود که خدا میدونه. نویسنده ها انقدر با آدم راحت حرف میزدن که فکرش رو هم نمیکردم. به من که خیلی خوش گذشت.

(اینم عکس بزرگمهر شرف الدین، سر دبیر این مجله ی وزین)

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت توسط محمد |

جدیداً به سرم زده یه کار گنده بکنم. چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم. اینکه خاطراتم رو بنویسم. از بچگی میدیدم یکی از دختر خاله هام هر شب توی یه دفتر کوچولو یه چیزایی می نویسه. هنوز که هنوزه، با اینکه یه بچه داره، به نوشتن ادامه میده. ولی خب فرق من با اون اینه که من توی یه وبلاگ می خوام بنویسم. کدوم وبلاگ؟ آهان. اینجاست که همه چی دگرگون میشه. چون من قصد دارم بنویسم، از همه ی اتفاقهایی که برام میفته! ولی یه جایی که کسی ازش خبر نداشته باشه. شاید بعدها، یه روزی بگم. تصمیم بزرگیه ها! اینکه شاید لو بره و اونوقت ...

شروع کنیم ببینیم چی میشه

+ نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت توسط محمد |



چند روزیه که فقط هستم. خنده های گذرا، شوخی های تکراری... نمیدونم چرا بعضی موقع ها دل آدما میگیره اگه نگیره که دیگه آدم نیستیم. وقتی مشکلهای دوستاتو میبینی، یاد گذشته ها می افتی و فشار زندگی کم کم خودشو نشون میده، طاقت آدم طاق میشه. منم فکر کنم یه همچین چیزی شده بودم. شاید یواش یواش خوب شیم «به اطراف و باتری الهی*». همه چی زودگذره بالاخره. اینجوری به ما گفتن. برای همین توی ذهنم هی میگم که باید پر انرژی باشی

 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داریو هنوز صدامو میشنوی

---------------------

*: این تیکه هم مال یکی از بروبچسه

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت توسط محمد |