تبليغاتX
.. ریشه در باد ..

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم تا رودِ آفتاب بشوید دلتنگی دل

زیبا کنار حوصله ام بنشین. بنشین مرا به شط غزل بنشان. بنشان مرا به منزله عشق، بنشان مرا به منزله باران، بنشان مرا به منزله رویش. من سبز می شوم

زیبا سلام

زیبا تمام حرف دلم این است: من عشق را به نام تو آغاز کردم. در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت توسط محمد |

آری! هوای دلم مه آلود است. بغض چنگ انداخته به گلویم و رهایش نمی کند. چند روزی است تمام فکرم معطوف به رفتن عزیزی است که برایم ارزش فراوانی دارد. به همین راحتی او را از دست می دهم. فقط چند روز فرصت دارم، فقط...

کاری از دستم بر نمی آید. نشسته ام و گذران زمان را نظاره گرم. زمانی که حالا دویدن را تمرین می کند. با چشمانی اشکبار فقط خاطره ها را ورق می زنم. تاب این جدایی را ندارم. تاب این تنهایی به دوش کشیدن ِ خروارها خاطره را ندارم. هر جا که می روم، رد پایی از او را می بینم. رد پایی که نه تنها کمرنگ نیست، بلکه لحظه لحظه ها را به یادم می آورد.

کار این روزهایم لعنت گفتن به این زمانه شده. دوستم را سرزنش نمی کنم. می رود تا زندگی بهتری داشته باشد، تصمیم گرفته! ولی من با این دل ِ تنگ، این همه تنهایی، این با هم نبودن ها چه کنم؟

هر چند دوستان دیگری هستند، اما هر میوه ای طعم خود را دارد. و این دوست شاید از بقیه برایم شیرین تر بود. جدا از تلخی ها و ترشی های گاه گاهش.

همین... ! من ماندم و این دل پاره پاره که از تنگی به سطوح آمده...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت توسط محمد |

این داستان برای شرکت در جشنواره داستان کوتاه خودکار سبز نوشته شده. برای خوندن بقیه داستان ها و شرکت در راًی گیری روی لینک زیر کلیک کنین:ـ
Jashnvareye dastane kutahe Khodkare Sabz

----------------------------------------------

تازه از دفتر نشریه بیرون اومده بود. بارون به شدت می بارید و هوا تاریک بود. سوار ماشین شد. یه مقدار که جلوتر رفت، یه دختر زیبا رو کنار خیابون دید که زیر بارون خیس خیس شده بود و داشت می لرزید. علتش رو نمی دونست ولی جلوی پای دختر ترمز زد. شاید یه حس مردونه، شاید هم چیزای دیگه... دخترک سوار شد و گفت: جا داری؟! مرد که هنوز گیج بود گفت: پولی ندارم... دخترک گفت من پول نمی خوام. اون چیزی رو که من میخوام تو داری. همون برام کافیه. ساعتی بعد جلوی شومینه روی یه مبل لم داده بودن. مرد فقط وقتی شعله های آتش با باد تکانی می خوردند صورت و موهای طلایی دختر را می دید. سکوت عجیبی در فضا بود. دخترک گفت قبل از هر چیزی باید برام یه قصه تعریف کنی. من قصه خیلی دوست دارم. فقط این چیزی که تعریف می کنی نباید تکراری باشه. باید جدید جدید باشه. مرد با اینکه می تونست از اون همه داستان هایی که بلد بود یکی رو بگه، نا خود آگاه شروع به ساختن یه داستان جدید کرد. بالاخره قلم زیباش و ذهن سیالش توی نشریه زبانزد بود، و قصه را تعریف کرد و بعد ....
چند ماه بعد، وقتی صبح زود که به نشریه رفت، از پشت شیشه ی اتاق مدیر مسئول همان دخترک را دید.
- چطور شد که شما این کتاب را نوشتید. کار سختی است. چیزی که همه ی ما را به شگفتی وا داشته اینه که هیچ کدوم از این 200 داستان ذره ای شبیه به هم نیستند.
- من بابت این داستانها بهای زیادی داده ام. مهم اینه که بالاخره این کار تمام شد و تونستم جایزه رو از آن خودم بکنم.
وقتی از دفتر مجله بیرون اومد و از کنار مرد رد شد، مرد مبهوط چهره معصوم و زیبایی بود که از کنارش عبور می کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت توسط محمد |