تبليغاتX
.. ریشه در باد ..

یه چند وقتی میشه که تأثیر پذیریم از اطرافیانم زیاد شده. نمی دونم این خوبه یا نه، ولی نمی تونم بی تفاوت باشم و همین جوری از کنار ناراحتیشون بگذرم. از طرف دیگه باعث شده کلی افسرده شم! یعنی وقتی میبینم دوستم داره از فراق عزیزش می سوزه، همین جوری اشک از چشام سرازیر میشه. بی اختیار عصبی میشم، سر درد میگیرم. وقتی میبینم کاری از دستم بر نمیاد، همه چیز بدتر میشه...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت توسط محمد |

دوباره قلم در دست می گیرم. در این جهان شلوغ در گوشه ای نشسته ام وخاطرات خود را مرور می کنم. این حس نوستالژی حس غریبی است. این دوست داشتن گذشته، این فارغ شدن از اکنون...

تنها نشستن و فرسایش مداد روی کاغذ را دوست دارم. گویی از خودم یادگار به جا می گذارم. نوشتن و درد دل کردن با صفحات سفید کاغذ دل انگیز است. می شنود و چه خوب می شنود! و می توانی مدام حرف بزنی. انگار این شنیدن را دوست دارد. دوست دارد که مرهمی باشد بر ناراحتی ها و دلتنگی ها. مدتی بود که نمی نوشتم. وقت نوشتن را به کارهای دیگر داده بودم. ولی چه چیزی از این مهمتر. نگاشتن ناراحتی ها، خوشی ها و در کل لحظه لحظه های زندگی. بعد از چند صباحی که که دوباره مرور می شود، ورق زدن برگ برگ صفحات زندگی است و تجربه ای میشود! می نویسم! دوباره می نویسم...

هنوز هستم و باید کاغذهای زیادی را از دل نوشته هایم پر کنم...

 

پ.ن: دیشب روی کاغذ بود، گفتم بیارمش اینجا شاید بهتر باشه. ولی معمولاً نوشتن روی کاغذ جذاب تره، اونو ترجیح میدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت توسط محمد |